با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
دوشنبه 2 خرداد 1390

مقایسه مدیریت در جوامع پیشرفته و جهان سوم!

   نوشته شده توسط: omid    نوع مطلب :جامعه و سیاست ،

در جوامع پیشرفته: موفقیت مدیر بر اساس پیشرفت مجموعه تحت مدیریتش سنجیده می شود.
در جهان سوم: موفقیت مدیر سنجیده نمی شود، خود مدیر بودن نشانه موفقیت است.

در جوامع پیشرفته: مدیران بعضی وقتها استعفا می دهند.
در جهان سوم: عشق به خدمت مانع از استعفا می شود.

در جوامع پیشرفته: افراد از مشاغل پایین شروع می کنند و به تدریج ممکن است مدیر شوند.
در جهان سوم: افراد مدیر مادرزادی هستند و اولین شغلشان در بیست سالگی مدیریت است.

در جوامع پیشرفته: برای یک پست مدیریت، دنبال مدیر می­گردند.
در جهان سوم: برای یک فرد، دنبال پست مدیریت می گردند و در صورت لزوم این پست ساخته می شود.

در جوامع پیشرفته: یک کارمند ساده ممکن است سه سال بعد مدیر شود.
در جهان سوم: یک کارمند ساده، سه سال بعد همان کارمند ساده است، در حالیکه مدیرش سه بار عوض شده.

در جوامع پیشرفته: اگر بخواهند از دانش و تجربه کسی حداکثر استفاده را بکنند، او را مشاور مدیریت می کنند.
در جهان سوم: اگر بخواهند از کسی هیچ استفاده ای نکنند، او را مشاور مدیریت می کنند.

در جوامع پیشرفته: اگر کسی از کار برکنار شود، عذرخواهی می کند و حتی ممکن است محاکمه شود.
در جهان سوم: اگر کسی از کار برکنار شود، طی مراسم باشکوهی از او تقدیر می شود و پست مدیریت جدید می گیرد.

در جوامع پیشرفته: مدیران به­صورت مستقل استخدام و برکنار می شوند، ولی به­صورت گروهی و هماهنگ کار می کنند.
در جهان سوم: مدیران به­صورت مستقل و غیرهماهنگ کار می کنند ، ولی به­صورت گروهی استخدام و برکنار می شوند.

در جوامع پیشرفته: برای استخدام مدیر، در روزنامه آگهی می دهند و با برخی مصاحبه می کنند.
در جهان سوم: برای استخدام مدیر، به فرد مورد نظر تلفن می کنند.

در جوامع پیشرفته: زمان پایان کار یک مدیر و شروع کار مدیر بعدی از قبل مشخص است.
در جهان سوم: مدیران در همان روز حکم مدیریت یا برکناری­شان را می­گیرند.

در جوامع پیشرفته: همه می دانند درآمد قانونی یک مدیر زیاد است.
در جهان سوم: مدیران انسانهای ساده زیستی هستند که درآمدشان به کسی ربطی ندارد.

در جوامع پیشرفته: شما مدیرتان را با اسم کوچک صدا می­زنید.
در جهان سوم: شما مدیرتان را با دو خط القاب پیشوند، خطاب کتبی می کنید ولی او باز هم به شما وقت ملاقات نمی دهد.

در جوامع پیشرفته: برای مدیریت، سابقه کار مفید و لیاقت لازم است.
در جهان سوم: برای مدیریت، خودی بودن کفایت می کند.


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
یکشنبه 1 خرداد 1390

چرا سگ نجس است؟ چرا؟؟

   نوشته شده توسط: omid    نوع مطلب :جامعه و سیاست ،


میلاد مصطفوی
sorkhpoosh@yahoo.com

((سگ های که از صاحبانشان گرفته میشد ،علامتی بر گردن سگ و ثبت مشخصات صاحب سگ و اینکه فردا برای ترخیص سگ به فلان جا مراجعه کنید و غم نگاه سگی که از صاحبش جدا میشد و ناراحتی و حتی گریه صاحبان سگ، اینها صحنه های بود که چند روز پیش در خیابان دیدم وحکایت از اجرای یک طرح بدون کارشناسی دیگر ))
در این نوشته به مسایل شرعیات وارد نمیشوم (تخصص و ادعا هم ندارم)، اینکه شرعیات مبتنی بر عقلیات است (البته در افکار کسانی چون امام محمد غزالی عقلایات دلیل حدوث شرعیات نیست) ولی به هر حال در گذشته به دلیل نقش سگ در زندگی چوپانی و وجود بیماریهای مشترک بین انسان و سگ ، شاید شرع این حرام بودن را برای جلوگیری از انتقال بیماری روا نموده ولی امروزه به سگ خانگی اگر از لحاظ پزشکی بیشتر از انسان رسیدگی نشود،کمتر نیست وبه امر نظافت سگ خانگی بسیار توجه میشود.
شاید بعضی سگ بازی را فرهنگ غربی و تهاجم فرهنگی بدانند ولی همانطور که در بالا اشاره شد سگ در فرهنگ ایرانی همیشه حضور داشته به عنوان نگهبان خانه و گله ودر باب وفاداری سگ شعرها و مَثل ها آمده است.
چند سالی است که سگ های خانگی و تزینی در ایران رواج پیدا کرده و این سگ های کوچک چنان جایگهای در خانه صاحبانشان پیدا کرده اند که مانند عضوی از خانواده محسوب شده که اگر مریضی یا آسیبی به آنان وارد شود اعضای خانواده پذیرنده آنها دچار ناراحتی و تالم میشوند و حال فرض کنید این سگ ها که چنین مونس خانواده هستند و در دل آنها جا دارند به ناگهان در خیابان از آنها گرفته شده ، سوار وانتی کرده و به مقصد نا معلوم فرستاده شوند و خودتان شوکی به صاحب سگ در آن لحظه وارد میشود را تصور کنید و از بُعد روانی نیز صاحب سگ به طور قطع دچار آسیب میگردد.
این برخورد قهری و دفعتی با نگهداری سگ به نظر درست نیست و باید در این زمینه فرهنگ سازی مناسب صورت بگیرد و دلیل و چرایی این گرایش به نگهداری حیوانات خانگی به خصوص سگ مشخص شود و به سراغ علتها رفت و نه این معلول های کوچک و بامزه که امروزدرتحقیقات روانشناسی نگهداری سگ هم سودمند اعلام شده و از این نکته هم نباید غافل شد که یک سگ خوب چه بسا از یک انسان بد سودمند تر و مفید تر باشد و حتی به جایگاه انسانی دست پیدا کند.
پسر نوح با بدان بنشست***خاندان نبوتش گم شد
سگ اصحاب كهف روزى چند***پى نیكان گرفت و مردم شد ١


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
سه شنبه 1 دی 1388

کاندیدای شعر برگزیده سال 2005

   نوشته شده توسط: omid    نوع مطلب :جامعه و سیاست ،

کاندیدای شعر برگزیده سال 2005

این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده. توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره :

When I born , I Black , When I grow up , I Black ,
When I go in Sun , I Black , When I scared , I Black ,
When I sick , I Black , And when I die , I still black...
And you White fellow,
When you born , you pink , When you grow up , you White,
When you go in Sun , you Red , When you cold , you blue,
When you scared , you yellow , When you sick , you Green,
And when you die , you Gray...
And you call me colored???.... ........"

وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم،
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم،
وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم....
و تو، آدم سفید،
وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی،
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای،
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی،
و وقتی می میری، خاکستری ای...
و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟..........


برچسب ها: کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 ،

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
سه شنبه 17 آذر 1388

روابط آلمان و ایران، 'یگانگی نژاد آریایی'

   نوشته شده توسط: omid    نوع مطلب :جامعه و سیاست ،

روابط آلمان و ایران، 'یگانگی نژاد آریایی'

آدولف هیتلر

بسیاری از مردم مسلمان، از جمله در ایران، به آدولف هیتلر دل بستند. برخی از روحانیون شیعه تبلیغ می‌کردند که هیتلر پنهانی اسلام آورده و برای "اعتلای کلمۀ حق" با روس و انگلیس مبارزه می‌کند

کتابی که به تازگی به عنوان "آلمانی‌ها و ایران" در برلین منتشر شده، در اصل کاوشی در تاریخ روابط سیاسی آلمان با ایران است؛ اما این کتاب بیش از آن که در شناخت تاریخ دیپلماسی آلمان راهگشا باشد، نکات بسیار جالبی را در رابطه با تاریخ سیاسی ایران معاصر مطرح می‌کند.

نویسنده آن گونه که خود توضیح داده، این کتاب را در پاسخ به یک پرسش اساسی تدوین کرده است. به گمان او در رابطه ایران و آلمان چیزی ناشناخته و مرموز وجود دارد، که درخور کاوش و ژرفش بیشتر است.

او می‌گوید که در ایران جمهوری اسلامی حکومت می‌کند، که از نظر موازین حقوق بشر و عرف بین‌المللی یکی از بدنام‌ترین رژیم‌های جهان است. این رژیم با سرکوب نیروهای آزادیخواه داخلی به مردم خود اعلام جنگ داده است و در عرصۀ بین‌المللی با پیروی از سیاستی تهاجمی افکار عمومی جهان را آشفته کرده و کشورهای منطقه را به نگرانی فرو برده است.

دو کشور ایران و آلمان، به رغم تفاوت‌های عمیق و اختلافات اساسی، با گذار از جنگ‌ها و انقلابات و تحولات سیاسی در طول بیش از صد سال روابطی نزدیک داشته‌اند. چرا؟

ماتیاس کونتزل در دیباچه‌ی کتاب یادآور می‌شود که ایران و آلمان با بندهای آشکار و پنهان، گاه معقول و اغلب نامعقول به هم پیوند خورده‌اند. دولتمردان آلمانی به طور سنتی به روابط نزدیک و دوستانه با ایران علاقه‌مند هستند. آنها هنوز هم تا امروز از اتخاذ سیاستی قاطع علیه برنامه‌ هسته‌ای جمهوری اسلامی طفره می‌روند.

نویسنده برای حل معمای "دوستی مصیبت‌بار ایران و آلمان" به پیشینه و زمینه‌های تاریخی این رابطه نقب می‌زند، و گاه به نتایجی شگفت‌انگیز می‌رسد. او در کندوکاو انتقادی خود، به گنجینه‌ای بزرگ از منابع آرشیوی، آمار و داده‌های منتشر نشده تکیه کرده است. او عقیده دارد که بسیاری از مدارک و اسناد این رابطه هنوز به درستی کاویده نشده است. (ص ۱۴)

سرآغاز یک "دوستی"

ناصرالدین شاه قاجار اولین زمامدار ایرانی بود که در سال ۱۸۷۳ از برلین دیدن کرد. او بی‌درنگ این آرزو را بیان کرد که کشورش با آلمان مناسباتی نزدیک و دوستانه داشته باشد. برای طرف آلمانی این رابطه هنوز جذابیتی نداشت.

آلمان در نیمه‌ی دوم قرن نوزدهم هنوز سرگرم سامان دادن به حاکمیت سیاسی خود بود، و به کشورهای دور عنایت چندانی نداشت؛ اما با به قدرت رسیدن ویلهلم دوم در سال ۱۸۸۸ این کشور سیاست فعال‌تری در برابر کشورهای خاورزمین در پیش گرفت. قدرت تازه‌ اروپا مدعی بود که در پیشبرد سیاست خارجی خود از تجاوزگری‌ها و آزمندی‌های استعماری دور است.

اتحاد با امت اسلام

با رشد قدرت آلمان، این کشور به زودی در رقابت با قدرت‌های بزرگ اروپا، به ویژه بریتانیا قرار گرفت. قیصر آلمان بر آن بود که بهترین راه تضعیف امپراتوری بریتانیا، مشغول کردن آن با منازعات استعماری است. به عقیده ویلهلم دوم اگر تمام کشورهای اسلامی در برابر استعمار بریتانیا قیام کنند، این کشور در جبهۀ شرق درگیر می‌شود و نمی‌تواند به قلدری در برابر قدرت‌های اروپایی ادامه دهد.

ویلهلم دوم در پایان سفر خود به خاورمیانه اعلام کرد: «به ۳۰۰ میلیون مسلمان جهان اطمینان می‌دهم که قیصر آلمان برای همیشه دوست پیروان محمد خواهد بود.»

قیصر آلمان به زودی به ظرفیت بالای اسلام در مبارزه با قدرت‌های خارجی پی برد و بر آن شد که از حربۀ "جهاد علیه کفار" بهره‌برداری کند.

ویلهلم دوم در ۲۹ اکتبر ۱۸۹۸ در پیامی به دلجویی از "امت غیور اسلام" پرداخت. او در دمشق به زیارت آرامگاه صلاح‌الدین ایوبی سردار بزرگ اسلام در مبارزه با اروپائیان، رفت و از جهاد او علیه مهاجمان کافر ستایش کرد.

ویلهلم در پایان سفر خود به خاورمیانه اعلام کرد: «به ۳۰۰ میلیون مسلمان جهان اطمینان می‌دهم که قیصر آلمان برای همیشه دوست پیروان محمد خواهد بود.» (۲۷)

ویلهلم بخشی از سیاست جنگی خود را چنین بیان کرد: «تمام جهان اسلام باید علیه یوغ انگلستان قیام کند.» او در آستانه‌ی ورود به جنگ جهانی اول در ۱۵ اوت ۱۹۱۴ به متحد خود انور پاشا سلطان عثمانی نوشت: «حضرت سلطان باید مسلمانان را در آسیا، هند، مصر و آفریقا به جهاد فرا بخوانند.»(۲۸)

ندای ویلهلم در دفاع از "جهاد علیه کفار" پژواکی شایسته یافت: برخی از علمای شیعه قیصر آلمان را "ناجی اسلام" خواندند و به او "حاجی ویلهلم محمد" لقب دادند. بسیاری از مسلمانان صادقانه عقیده داشند که خداوند ویلهلم را برای رهایی اسلام از دست کفار روس و انگلیس فرستاده است.

اما روشنفکران آزاداندیش به تبلیغات ویلهلم روی خوش نشان ندادند. در شرایطی که بیداری ملی در ایران و ترکیه نضج می‌گرفت، روشنفکران سکولار نمی‌توانستند با شعار تاکتیکی "جهاد اسلامی" همراهی کنند. آنها "جهاد با مارک آلمانی" را شمشیری دودم می‌دانستند که به تقویت نیروهای کهنه‌اندیش و متعصب منجر می‌شود.

"شمشیر انتقام" از ستمگران

با فرو رفتن نهضت مشروطه در آشوب‌های داخلی و دخالت‌های خارجی، آزادیخواهان ایرانی برای نجات میهن از چنگ استعمارگران به قدرت آلمان دل بستند. نویسنده در فصل های اول و دوم کتاب ریشه‌های تاریخی این گرایش را با ذکر نمونه‌ها و شواهد بیشمار نشان می‌دهد.

نویسنده‌ی کتاب "آلمانی‌ها و ایران" سند می‌آورد که برخی از روحانیون در قم هیتلر را از اخلاف پیامبر اسلام دانستند و دسته ای از علما تا آنجا پیش رفتند که گفتند هیتلر همان "امام زمان" است که برای "احیای دین محمد" ظهور کرده است!

با شعله‌ور شدن جنگ جهانی اول، بسیاری از ایرانیان آرزو می‌کردند که آلمان و متحدانش در جنگ پیروز شوند تا ایران از سلطه بیگانگان نجات یابد.

نویسنده مثال می‌آورد که حزب دموکرات به رهبری سلیمان میرزا، که برخی از روشنفکران تحول‌خواه در آن گرد آمده بودند، آشکارا از آلمان هواداری می‌کرد. به نظر او مأموران آلمانی در تأسیس کمیتۀ "اتحاد اسلام" و تشکیل "دولت مهاجرین" در کرمانشاه (به ریاست رضاقلی خان نظام‌السلطنه مافی) نقشی فعال داشتند.

رضاشاه متحد هیتلر

با شکست آلمان در جنگ جهانی اول، احساسات تند ناسیونالیستی با گرایش فاشیستی در این کشور شکل گرفت، که خود زمینه‌ای شد برای رشد حزب ناسیونال سوسیالیسم به رهبر آدولف هیتلر. این حزب تبلیغ می‌کرد که آلمانی‌های اصیل از نژاد آریایی هستند که همان "نژاد برتر" است.

در همین سالها در ایران رضا شاه پهلوی سلطۀ خود را با تکیه بر "میراث ایران باستان" و سرچشمه‌های اصیل ملت ایران تحکیم می‌کرد.

رضا شاه که می‌کوشید پروژه‌ی نوسازی کشور را بدون دخالت استعمارگران پیش ببرد، در آلمان نازی متحدی یافت که می‌توانست به رشد ایران کمک کند، و چه بهتر که این متحد خود را از "نژاد آریا" نیز می‌دانست! آلمان به اطلاع پادشاه ایران رساند که آماده است بدون هیچ چشمداشت استعماری، به رشد و توسعۀ ایران کمک کند. آلمانی‌ها در ازای دریافت نفت و مواد خام، به تأسیس شالوده‌ی صنعتی کشور کمک کردند.

وزارت تبلیغات آلمان نازی به رهبری گوبلز می‌کوشید با برنامه‌ای سنجیده، نظریات برتری نژادی و عقاید ضدسامی را در ایران گسترش دهد. فرستنده‌ی فارسی‌زبان "رادیو برلین" تبلیغ می‌کرد که آلمانی‌ها و ایرانیان از یک نژاد هستند و باید در جبهه‌ای متحد علیه استعمار مبارزه کنند. بسیاری از عوام باور داشتند که آلمانی‌ها یا اهالی قوم "ژرمن" در اصل اهل استان کرمان بوده‌اند!(۵۲)

نویسنده یادآور می‌شود که نظریه‌پردازان اصلی ناسیونال سوسیالیسم، مانند آلفرد روزنبرگ، معتقد بودند که ایرانیان امروزی با "نژاد آریایی" هیچ ارتباطی ندارند، اما در عین حال بهره‌گیری از عواطف ایرانیان را برای پیشرفت مقاصد خود سودمند می‌دیدند.

اتحاد آریایی‌تباران

هنگامی که در آلمان حزب نازی به قدرت‌های جهانی اعلام جنگ داد، این سیاست به کام بسیاری از مردم ستمزده‌ شرق، از جمله مردم ایران، شیرین آمد. بار دیگر تاکتیک اتحاد بر ضد "دشمن مشترک" در خاطرۀ جمعی مردم زنده شد.

بسیاری از مردم مسلمان، از جمله در ایران، به آدولف هیتلر، پیشوای حزب نازی دل بستند. برای توجیه و تحکیم این گرایش، افسانه‌ها و شایعات بسیاری بر سر زبان‌ها افتاد. گفته می‌شود که برخی از ملایان شیعه تبلیغ می‌کردند که هیتلر پنهانی اسلام آورده و برای "اعتلای کلمۀ حق" با روس و انگلیس مبارزه می‌کند!

هیتلر و "امام زمان"

نویسنده‌ی کتاب "آلمانی‌ها و ایران" سند می‌آورد که برخی از ملایان در قم هیتلر را از اخلاف پیامبر اسلام دانستند و دسته ای از علما تا آنجا پیش رفتند که گفتند هیتلر همان "امام زمان" است که برای "احیای دین محمد" ظهور کرده است.

یک سند جالب گزارشی است که اروین اتل، سفیر آلمان در تهران در فوریه ۱۹۴۱ به مقامات برلین فرستاده است. آقای سفیر می‌نویسد: «سفارت ما از چند ماه پیش از منابع گوناگون مطلع شده است که برخی از ملایان در سراسر کشور بالای منبر از پدیده‌ای تازه سخن می‌گویند، دال بر این که خداوند امام زمان را در هیئت آدولف هیتلر به زمین فرستاده است. در سراسر کشور، و بدون هیچ دخالتی از جانب سفارتخانه‌ی ما، شایع شده است که پیشوای آلمان برای نجات این کشور آمده است... در تهران یک ناشر عکس‌هایی از پیشوا (هیتلر) و امام علی، امام اول شیعیان، را چاپ کرده است. این عکس‌های بزرگ تا چند ماه در طرف راست و چپ ورودی چاپخانه چسبیده بود. این عکس‌ها پیام روشنی داشتند: علی امام اول است و پیشوا امام آخر.»(۵۲)

نویسنده روابط آلمان و ایران را در دوران سی ساله‌ی جمهوری اسلامی ردیابی می‌کند و نشان می‌دهد که به رغم برخی "ناملایمات گذرا" مانند فتوای آیت‌الله خمینی به کشتن سلمان رشدی، قتل روشنفکران وفعالان ایرانی در "رستوران میکونوس" یا ماجرای "کنفرانس برلین" این دوستی پایدار مانده است.

نویسنده‌ی کتاب "آلمانی‌ها و ایران" شرح می‌دهد که پیش از اشغال ایران توسط متفقین، شایعات عجیبی درباره هیتلر بر سر زبانها افتاده بود. برخی از ملایان موعظه می‌کردند که هیتلر از اخلاف پیامبر اسلام است و زیر پیراهن خود عکسی از امام علی را با خود دارد. در برابر عدۀ دیگری عقیده داشتند که هیتلر از اول مسلمان نبوده، بلکه به دنبال مطالعه و تحقیق به اسلام گرویده است.

رادیو برلین در تبلیغ اسلام

بهرام شاهرخ گوینده‌ی معروف "رادیو برلین" تفسیرهای ایدئولوژیک خود را اغلب با آیه‌هایی از قرآن همراه می‌کرد.

نازی‌ها تبلیغ می‌کردند که ریشه‌ی تمام آفت‌ها استعمار انگلستان است، و هدایت این دستگاه را یهودیان به دست گرفته‌اند.

آنها در توجیه سیاست ضدیهودی نازیان به آیات قران متوسل می‌شدند، و عملیات ضدیهودی هیتلر را با غزوات محمد علیه طوایف یهودی مقایسه می‌کردند.

وابسته‌ی فرهنگی سفارت آلمان درباره‌ی کارآیی این تبلیغات نیرنگ‌آمیز به رؤسای خود لاف زده بود که با «درآمیختن تبلیغات سیاسی با باورهای دینی ایرانیان" به موفقیت فراوانی دست یافته است. (۵۴)

اروین اتل سفیر آلمان در تهران نیز در نامه‌ای کارپایه‌ی تبلیغاتی خود را چنین توضیح می‌دهد: «تنها اگر بتوانیم روحانیت کشور را با تبلیغات آلمانی همراه کنیم، آنگاه شکی نیست که توده‌های وسیع مردم ایران را در کنار خود خواهیم داشت.»(۵۵)

حمله متفقین به ایران در شهریور ۱۳۲۰ به "پیوندهای اقتصادی و ایدئولوژیک" آلمان نازی و ایران رضا شاه پایان داد.

دوستی پایدار

نویسنده در فصل سوم کتاب به عنوان "انقلاب خمینی از تئوری تا عمل" به تفصیل به انقلاب سال ۱۳۵۷ می‌پردازد و پایه‌های بیگانه‌ستیزی و به ویژه یهودی‌ستیزی حاکمیت برآمده از انقلاب را نشان می‌دهد.

نویسنده در بسیاری موارد سیاست خارجی آلمان را در قبال ایران نادرست و غیراصولی می‌داند، که به سادگی میثاق‌های بین‌المللی و موازین حقوق بشر را زیر پا می‌گذارد. نویسنده برای ارائۀ نمونه‌ای نزدیک به "کنفرانس برلین" اشاره می‌کند و آن را فضیحتی آشکار می‌خواند.

در فصل‌های چهارم و پنجم کتاب، نویسنده روابط آلمان و ایران را در دوران سی ساله‌ی جمهوری اسلامی ردیابی می‌کند. او نشان می‌دهد که به رغم برخی "ناملایمات گذرا" مانند فتوای آیت‌الله خمینی به کشتن سلمان رشدی، قتل روشنفکران وفعالان ایرانی در "رستوران میکونوس" یا ماجرای "کنفرانس برلین" این دوستی پایدار مانده است.

نویسنده در بسیاری موارد سیاست خارجی آلمان را در قبال ایران نادرست و غیراصولی می‌داند، که به سادگی میثاق‌های بین‌المللی و موازین حقوق بشر را زیر پا می‌گذارد. نویسنده برای ارائۀ نمونه‌ای نزدیک به "کنفرانس برلین" اشاره می‌کند و آن را فضیحتی آشکار می‌خواند.

ماتیاس کونتزل شرح می‌دهد که در سال ۲۰۰۰ بنیاد هاینریش بل (مؤسسۀ فرهنگی وابسته به حزب سبزهای آلمان) هفده روشنفکر ایرانی از اردوی اصلاح‌طلبان را به برلین دعوت کرد تا در کنفرانسی درباره‌ی راهبرد اصلاحات در ایران گفت‌وگو کنند. شرکت‌کنندگان در کنفرانس پس از بازگشت به میهن دستگیر شدند و در برابر دادگاه انقلاب قرار گرفتند. آنها متهم شدند که امنیت کشور را به خطر انداخته و با "دین حق" محاربه کرده‌اند.

شرکت‌کنندگان در کنفرانس به مجازات‌های شدیدی در ایران محکوم شدند. در برابر یوشکا فیشر، وزیر خارجه که خود از حزب سبزها بود، در برابر این بی‌عدالتی آشکار سکوت کرد.

و امروز...

نویسنده‌ی کتاب عقیده دارد که انتخابات دورۀ دهم ریاست جمهوری نه تنها ایران را به بحران سیاسی فرو برد، بلکه به همراه آن "روابط آلمان و ایران" را نیز با چالشی جدی روبرو کرد. به نظر نویسنده «مردم این کشور را دیگر نمی‌توان ملتی یگانه سرگرم مبارزه با شاه و آمریکا و اسرائیل جلوه داد. انتخابات ریاست جمهوری این تصویر را درهم شکست و کشور را به دو اردوی متخاصم تقسیم کرد. اینک هر کشوری در جهان در برابر این پرسش قرار گرفته است: با کدام اردو قصد همکاری دارید: با اردوی پیشرفت و آزادی یا با اردوی اختناق و عقب‌ماندگی؟» (ص ۱۲)

کتاب آقای کونتزل سیاست کنونی آلمان در رابطه با ایران را سیاستی ناسنجیده و کوته‌بینانه می‌داند، که منافع واقعی مردم دو کشور در آن گم شده است. نویسنده امیدوار است که این سیاست بر پایه‌هایی استوار و خردمندانه، و در راستای حمایت از جنبش آزادی‌خواهی مردم ایران تصحیح شود.


برچسب ها: روابط آلمان و ایران ،

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
چهارشنبه 6 آبان 1388

فنلاند بهترین کشور جهان از نظر رفاه/موفقیت و ایران نود و چهارم

   نوشته شده توسط: omid    نوع مطلب :جامعه و سیاست ،

http://www.prosperity.com/rankings.aspx


برچسب ها: فنلاند بهترین کشور جهان از نظر رفاه/موفقیت و ایران نود و چهارم ،

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
یکشنبه 26 مهر 1388

نوشته‌اى از «هرتا مولر»، برنده نوبل ادبیات 2009

   نوشته شده توسط: omid    نوع مطلب :جامعه و سیاست ،

نوشته‌اى از «هرتا مولر»، برنده نوبل ادبیات 2009
پشیمان خواهى شد!
هرتا مولر - فرشید عطایى

گاردین/ 10 اکتبر 2009- هرتا مولر برنده جایزه نوبل ادبیات از میراث رژیم دیکتاتورى شائوچسکو چنین مى‌گوید: براى من هر سفرى به کشور «رومانی» سفر به یک دوره زمانى دیگر است، دوره‌اى که هرگز نمى‌دانستم کدام حوادث زندگى‌ام اتفاقى‌اند و کدام برنامه‌ریزى شده. به همین دلیل، در هر بیانیه علنى‌اى که تاکنون منتشر کرده‌ام، این تقاضا را مطرح کرده‌ام که پرونده‌هاى محرمانه‌اى که مربوط به من بوده؛ در اختیارم قرار بدهند، ولى این پرونده‌ها به بهانه‌هاى مختلف همیشه از من دریغ شده‌اند. در حالى که مدارکى موجود است دال بر اینکه من هنوز تحت نظر سازمان اطلاعات رومانى هستم.
من در بهار امسال، به دعوت دانشگاه «نیوانگلند» به «بخارست» رفتم. غروب دومین روزى که در آنجا بودم، با یکى از دوستانم قرار گذاشتم تا با هم شام بخوریم و طبق توافقى که تلفنى با هم داشتیم، او ساعت شش آمد دم هتل دنبالم. وقتى به داخل خیابانى که هتل در آن قرار داشت پیچید، متوجه شد که مردى پشت سرش دارد حرکت مى‌کند. وقتى از پذیرش سراغ مرا گرفت، متصدى گفت که اول باید فرم مهمان را پر کند. این قضیه دوست مرا ترساند، چون چنین چیزى هرگز وجود نداشت، حتى در دوران حکومت «چائوشسکو» دیکتاتور.
آنها براى آنکه بفهمند در ساعت شش نیاز به یک سایه بوده، به تلفن اتاق من زنگ زدند تا مطمئن شوند! پلیس مخفى چائوشسکو معروف به «سکوریتات»، منحل نشده، بلکه در واقع، فقط اسم آن عوض شده: «اس.آر.آی.» (سرویس اطلاعاتى رومانی). طبق آمارى که خودشان منتشر کرده‌اند، 40 درصد کارکنان پلیس مخفى رومانى کنار گذاشته شده‌اند ولى آمار و ارقام واقعى احتمالا بالاتر از این حرف‌هاست.
بهار امسال گروهى از محققان به پرونده‌هایى برخوردند که درباره نویسندگان رومانى - آلمانى بود. من پرونده خودم را به اسم «کریستینا» پیدا کردم. سه جلد، و 914 صفحه. ادعا شده که تاریخ گشایش این پرونده هشتم مارس سال 1983 بوده ولى در این پرونده اسنادى وجود دارد که تاریخ آنها سال‌هاى قبل‌تر را نشان مى‌دهد. دلیل باز کردن پرونده من: «تحریف سوگیرانه واقعیات موجود در کشور، مخصوصا در محیط‌هاى روستایی» که منظورشان رمان Nadirs من بود. تحلیل متن آثار من توسط جاسوس‌ها، دلیل تشکیل پرونده مرا محکم‌تر مى‌کرد. مهم‌تر اینکه من به حلقه‌اى از شاعران آلمانى زبان تعلق داشتم که به نوشتن آثار خصمانه معروف بودند.
سه سالى که من در یک کارخانه تراکتورسازى به نام «تنومتال» به عنوان مترجم کار مى‌کردم، در این پرونده نیست. من در این کارخانه دفترچه راهنماى دستگاه‌هایى را که از آلمان غربى و اتریش و سوئیس وارد مى‌شد، ترجمه مى‌کردم. در سومین سالى که در آن کارخانه بودم اداره‌اى به نام «اداره تشریفات» راه‌اندازى کردند. براى اینکه در این اداره مشغول به کار شوم مى‌بایست در دو آزمون استخدامى‌ که توسط «استانا» مامور اداره اطلاعات انجام مى‌شد، شرکت مى‌کردم. بعد از اینکه من براى دومین بار از شرکت در این آزمون خوددارى کردم، او اینگونه از من خداحافظى کرد: «پشیمان مى‌شوی. در رودخانه غرقت مى‌کنیم.» یک روز صبح وقتى سر کار رفتم، دیدم دیکشنرى‌هایم روى کف زمین، بیرون از اتاق کارم، افتاده. حالا دیگر یک مهندس در آنجا به جاى من کار مى‌کرد و من دیگر به آنجا تعلق نداشتم. نمى‌توانستم به خانه بروم، چون اگر این کار را مى‌کردم درجا اخراجم مى‌کردند. حالا دیگر نه میز داشتم و نه صندلی. من گستاخانه براى دو روز – هر روز هشت ساعت – روى پله‌هاى سیمانى بین طبقه همکف و طبقه اول نشستم و سعى کردم که ترجمه کنم، طورى که کسى نتواند بگوید من مشغول کار نیستم. کارمندان آنجا ساکت از کنارم رد مى‌شدند. دوستم «جنی» (که مهندس بود) مى‌دانست چگونه کار به اینجا کشیده. هر روز توى راه خانه تمام اتفاقاتى را که رخ داده بود، برایش تعریف مى‌کردم. وقت ناهار پیش من آمد و کنار من روى پله‌ها نشست. رفتیم مثل قبل در اتاق کارم با هم ناهار خوردیم. ما در آنجا همیشه از توى بلندگوى توى محوطه کارخانه، شعار کارگران درباره خوشحالى ملت را مى‌خواندیم. در روز سوم، پشت میز کار جنى مستقر شدم؛ او گوشه‌اى از میز خودش را برایم خالى کرد. در روز پنجم، دیدم دم در اتاق کارش منتظر من ایستاده. گفت: «دیگر اجازه ندارم تو را به اتاقم راه بدهم. همکارانم مى‌گویند تو جاسوسی.» این افترا معنایش این بود که مى‌خواهند مرا مجبور به استعفا کنند. این وضعیت آشوب‌زده تازه شروع شده بود که پدرم از دنیا رفت. حالا دیگر مى‌بایست از وجود خودم در دنیا مطمئن مى‌شدم و شروع کردم به نوشتن بخش‌هاى مختلف زندگى‌ام تا به اکنون؛ از همین نوشته‌ها قصه‌هاى کوتاه کتاب Nadirs به دست آمد.این واقعیت که من حالا از نظر دیگران یک جاسوس محسوب مى‌شدم چون که از جاسوس شدن امتناع کرده بودم، از تهدید مرگ هم برایم بدتر بود. دقیقا همان کسانى به من افتراى جاسوسى مى‌زدند که من امتناع کرده بودم جاسوسى‌شان را بکنم. آدم حتى به تهدید مرگ هم عادت مى‌کند. این تهدیدها بخشى از زندگى آدم مى‌شود ولى افترا روح آدم را از آدم مى‌دزدد.
اینکه این وضع چقدر ادامه پیدا کرد، من نمى‌دانم. برایم پایانى نداشت. شاید فقط چند هفته بیشتر طول نکشید. سرآخر هم اخراجم کردند. در پرونده من فقط دو کلمه وجود داشت، یک یادداشت دستنوشته در حاشیه یکى از برگه‌هاى بازجویی. من سال‌ها بعد، در وطن خودم، تعریف کردم که چگونه در آن کارخانه تلاش کردند من را جاسوس جا بزنند. سرهنگ «پادورارییو» نوشته بود: «درست است.»
حالا نوبت بازجویى‌ها بود. اتهاماتى که به من وارد کردند: اینکه من دنبال کار نمى‌گشتم، و اینکه من به عنوان یک «انگل» از طریق [...] و معاملات بازار سیاه زندگى مى‌کردم. اسم‌هایى را پیش من مى‌بردند که در تمام عمرم نشنیده بودم. مورد اتهامى‌ دیگر؛ جاسوسى براى «بی.ان.دی.» (سازمان اطلاعات آلمان فدرال) بود چون من با یک کتابدار در موسسه گوته و یک مترجم در سفارت آلمان دوست بودم. آنها تا چندین ساعت انواع و اقسام اتهامات جعلى و دروغى را به من وارد کردند. ولى قضیه به اینجا ختم نمى‌شد. آنها هیچ نیازى به احضاریه نداشتند؛ همین طور بى‌مقدمه من را در خیابان دستگیر کردند. داشتم به آرایشگاه مى‌رفتم که یک مامور پلیس من را بى‌مقدمه دستگیر کرد و از یک در تنگ فلزى به زیرزمین یک خوابگاه دانشجویى برد. در آنجا سه مرد با لباس شخصی؛ پشت یک میز نشسته بودند. آن یکى که کوچک و لاغر مردنى بود، رئیسشان بود. از من خواست که کارت شناسایى‌ام را نشانش بدهم. گفت: «خیلى خب، زنیکه [...]، باز هم همدیگر را دیدیم.» ولى من هرگز او را قبلا ندیده بودم. مى‌گفت که من با هشت دانشجوى عرب رابطه داشته‌ام. وقتى گفتم این ادعا دروغ است، گفت: «ما اگر بخواهیم مى‌توانیم 20 تا عرب را به عنوان شاهد بیاوریم. خودت خواهى دید که چه محاکمه محشرى راه مى‌اندازم.» او مدام کارت شناسایى مرا روى کف زمین مى‌انداخت و من مجبور بودم براى برداشتن آن خم بشوم. سی، چهل بار این کار را انجام داد و وقتى دید به کندى کارتم را از روى زمین برمى‌دارم به پشتم لگدى زد. از پشت در صداى جیغ یک زن مى‌آمد. ظاهرا داشتند آن زن را شکنجه و به زور به او ‍‍[...] مى‌کردند؛ من امیدوار بودم که همه آن صداها ضبط شده باشد. بعد من را مجبور کردند هشت تا تخم مرغ آب پز را با پیازچه و نمک آسیا نشده، بخورم. اینها را خوردم و به زور قورت دادم. سپس همان مرد لاغر مردنى در فلزى را باز کرد، کارت شناسایى‌ام را به بیرون پرتاب کرد و به پشتم لگد زد. با لگد او با صورت پرتاب شدم توى چمن‌هاى کنار چند بوته. بدون آنکه سرم را بالا بگیرم استفراغ کردم. بدون آنکه عجله‌اى بکنم کارت شناسایى‌ام را برداشتم و به خانه رفتم. اینکه آدم را در خیابان دستگیر کنند خیلى ترسناک‌تر از این بود که براى آدم احضاریه بفرستند. هیچ‌کس نمى‌دانست من کجا هستم. ممکن بود ناگهان ناپدید بشوم، هرگز سر و کله‌ام پیدا نشود یا همان‌طور که قبلا تهدید کرده بودند، جسدم را از توى رودخانه بیرون بکشند. حکم هم این بود: خودکشی! در پرونده من هیچ حرفى از بازجویى زده نشده، هیچ اشاره‌اى به احضاریه و اینکه من را در خیابان دستگیر کردند، نشده است.
وقتى من و شوهر سابقم در خانه نبودیم اطلاعاتى‌ها هر وقت که میل خودشان بود، مى‌آمدند و مى‌رفتند. اغلب به‌طور عمد نشانه‌هایى از خودشان باقى مى‌گذاشتند، ته سیگار، انداختن قاب‌هاى عکس از روى دیوار، جابه‌جا کردن صندلى‌ها. هر وقت که غذا مى‌خوردم نگران بودم نکند غذایم سمى ‌باشد. در پرونده من حتى یک کلمه به این وحشت روانى اشاره نشده است. به ملاقاتى که «رولف میکالیس» خبرنگار روزنامه «داى زایت» با من داشت، هم اشاره‌اى نشده است. رولف میکالیس پس از انتشار کتاب Nadirs مى‌خواست مصاحبه‌اى با من انجام بدهد. او از طریق تلگرام خبر رسیدنش را به من داده بود و به من اطمینان داد که من را در خانه‌ام مى‌بیند، ولى سازمان اطلاعات رومانى اجازه نداد این تلگرام به دست من برسد. بعد هم من و شوهرم «ریچارد وگنر»، بدون آنکه از چیزى خبر داشته باشیم، رفتیم و یک دو روزى پیش پدر و مادر شوهرم که ساکن مناطق سرسبز خارج از شهر بودند، ماندیم. رولف میکالیس در این دو روز بیهوده زنگ خانه ما را مى‌زد. در روز دوم، سه مرد در اتاقکى که شوتینگ زباله در آن قرار داشت، قایم شدند و وقتى رولف به دم در خانه ما آمد، آنها روى سر او ریختند و به طرز بیرحمانه‌اى او را کتک زدند. انگشت شصت هر دو پایش شکست. خانه ما در طبقه پنجم بود، و آسانسور به‌دلیل کمبود برق کار نمى‌کرد. میکالیس مجبور بود از شدت درد به صورت چهار دست و پا روى پله‌هاى راه‌پله تاریک بخزد و خودش را به خیابان برساند. در پرونده من هیچ اشاره‌اى به تلگرام میکالیس نشده است، هرچند البته مجموعه‌اى از نامه‌هایى که از غرب برایم ارسال شده ولى به دستم نرسید، وجود دارد. طبق اطلاعاتى که در پرونده من آمده، ملاقات من و میکالیس هرگز رخ نداد. فقدان این اسناد نشان‌دهنده این است که سازمان اطلاعات و امنیت رومانى کارهایى را که کارمندان تمام وقتشان در ارتباط با من انجام دادند، حذف کرده، طورى که اگر روزى دست کسى به آن پرونده‌ها رسید هیچ‌کس به عنوان مسئول شناخته نشود. الان سازمان اطلاعات پس از دوران شائوچسکو مثل یک غول انتزاعى بدون متهم است.
میکالیس از آنجا که مى‌خواست از ما «محافظت» کند، در مورد اینکه مورد ضرب و شتم چند ناشناس قرار گرفته هیچ چیز ننوشت، تا اینکه ما از کشور رومانى رفتیم. من براساس آنچه در پرونده‌ام دیدم به این نتیجه رسیدم که سکوت میکالیس کار اشتباهى بود. در غرب چیزى که واقعا مى‌توانست از ما محافظت کند هیاهو و جار و جنجال بود، نه سکوت. در پرونده‌ام آمده که اتهامات شگفت‌انگیزى بر ضد من به خاطر «جاسوسى براى آلمان فدرال» ترتیب داده شده بود. من مدیون بازتاب کتاب‌هایم و نیز جوایز ادبى در آلمان هستم که این طرح هرگز عملى نشد و من دستگیر نشدم.
از آنجایى که ما تلفن نداشتیم میکالیس نمى‌توانست خبر آمدنش را پیشاپیش به ما بدهد. در رومانى براى اینکه صاحب یک خط تلفن بشوید باید سال‌ها در نوبت بمانید. ولى بدون آنکه براى خط تلفن ثبت نام بکنیم یک خط تلفن به ما دادند. ما از پذیرفتن آن خوددارى کردیم، چون مى‌دانستیم این وسیله بهترین ابزار استراق سمع در آپارتمان کوچک ما است. وقتى به دیدار دوستانى مى‌رفتید که تلفن داشتند، با دیدن شما بلافاصله تلفن را توى یخچال قایم مى‌کردند و گرامافونشان را روشن مى‌کردند. امتناع از گرفتن خط تلفن هیچ فایده‌اى نداشت، چون در نصف پرونده‌اى که به دست من داده شد مدارکى وجود دارد دال بر اینکه در آپارتمان ما میکروفون‌هاى مخفى کار گذاشته بودند.
«رولاند کرش» یکى از دوستان صمیمى‌ ما بود. خانه او نزدیک خانه ما بود و تقریبا هر روز به ما سر مى‌زد. او مهندس بود و در یک کشتارگاه کار مى‌کرد، از روزمرگى‌هاى کسل‌کننده عکس مى‌گرفت، و مطالب خیلى کوتاهى مى‌نوشت. در سال 1996 کتاب او به نام «رویاى گربه ماه» در آلمان منتشر شد. این کتاب البته بعد از مرگش منتشر شد، چون در ماه مه سال 1989 او را در حالى در خانه‌اش پیدا کردند که از دار آویزان بود. الان همسایه‌هایش مى‌گویند شبى که او مرد؛ صداى بلند چند نفر از آپارتمانش به گوش مى‌رسید. من باور نمى‌کنم که او دست به خودکشى زده باشد. در رومانى براى اینکه تشریفات مربوط به خاکسپارى را انجام بدهى باید چندین روز دوندگى را پشت سر بگذاری! در موارد خودکشی، انجام عمل کالبدشکافى حتمى ‌بود. ولى تمام اسناد مربوطه را طى فقط یک روز به دست پدر و مادر رولاند دادند. او را بلافاصله به خاک سپردند و هیچ‌گونه عمل کالبدشکافى هم رویش انجام ندادند. در پاکت نامه پر و پیمانى که اسناد مربوط به کار گذاشتن میکروفون‌هاى استراق سمع قرار داده شده، هیچ اشاره‌اى به اینکه رولاند کرش به ما سر مى‌زده، نشده است. اسم او از پرونده حذف شده؛ ظاهرا چنین شخصى اصلا وجود نداشته است!
وقتى به پرونده‌ام نگاه مى‌کردم حداقل جواب یک سوال دردناک را گرفتم. پس از آنکه در سال 1987 از رومانى رفتم، جنى آمد تا ما را در برلین ملاقات کند. از زمانى که من در آن کارخانه مورد آزار و اذیت قرار گرفتم، او صمیمى‌ترین دوست من بوده. حتى پس از آنکه از آنجا اخراج شدم، ما تقریبا هر روز همدیگر را مى‌دیدیم. ولى وقتى پاسپورتش را در آشپزخانه‌مان در برلین دیدم (توى آن ویزاهاى اضافه براى فرانسه و یونان هم وجود داشت)، توى صورتش نگاه کردم و گفتم: «در رومانى همین جورى به آدم چنین پاسپورتى نمى‌دهند؛ چه کار کردى که این پاسپورت را به تو دادند؟» او در جوابم گفت: «سازمان اطلاعات رومانى من را به اینجا فرستاده، ولى من خیلى دلم مى‌خواست تو را یکبار دیگر ببینم.» جنى به بیمارى سرطان دچار شده بود؛ البته او الان مدت‌هاست که مرده. به من گفت که به او ماموریت داده بودند تا آپارتمان را ورانداز و کارهاى روزانه ما را گزارش کند. کى بیدار مى‌شویم و کى مى‌خوابیم؛ از کجاها خرید مى‌کنیم و چه چیزهایى مى‌خریم. به من قول داد وقتى به رومانى برگشت فقط چیزهایى را به اطلاعاتى‌ها بگوید که با هم در موردشان توافق کرده بودیم. او پیش ما ماند، مى‌خواست براى مدت یک ماه پیش ما بماند. هر روزى که از حضور او در خانه ما مى‌گذشت بى‌اعتمادى و سوءظن من به او بیشتر مى‌شد. بعد از گذشت فقط دو روز، توى چمدانش را گشتم و شماره تلفن کنسولگرى رومانى و یک نسخه از کلید در خانه‌مان را پیدا کردم. بعد از آن همیشه این سوءظن همراهم بود که او به احتمال خیلى زیاد از همان اول جاسوسى مرا مى‌کرده، و دوستى‌اش با من صرفا وظیفه‌اى بوده که برایش تکلیف شده؛ ولى من امروز خوشحالم، چون طبق آنچه در پرونده من آمده، دوستى و صمیمیت بین ما به خواست و اراده خود ما بوده و ازسوى سازمان اطلاعات رومانى تکلیف نشده بوده، و اینکه جنى پس از مهاجرت من به آلمان، جاسوسى مرا مى‌کرده. آدم از یک دلخوشى کوچک هم خوشحال مى‌شود؛ در وجود چیزى که کلا سمى ‌شده، وجود بخش خیلى کوچکى که به آن سم آلوده نشده باشد هم خوشحالت مى‌کند. تقریبا خوشحالم از اینکه مى‌بینم طبق آنچه در پرونده‌ام آمده، احساساتى که بین ما وجود داشته واقعى بوده است.
پس از انتشار کتاب Nadirs در آلمان و با رسیدن اولین دعوتنامه‌ها، من اجازه سفر نداشتم. ولى وقتى براى حضور در مراسم اهداى جوایز ادبى دعوت شدم، سازمان اطلاعات رومانى خط مشى خود را تغییر داد. در ماه اکتبر سال 1984 بود که به من اجازه سفر به خارج از کشور را دادند. ولى قصد و غرض آنها بدخواهانه بود: آنها مى‌خواستند نشان بدهند که من از رژیم حاکم بر رومانى دارم سوءاستفاده مى‌کنم، و در غرب مظنون به جاسوسى بشوم. سازمان اطلاعات و امنیت رومانى روى هر دو این اهداف کار کرد، ولى بیشتر روى تصویر من به عنوان یک «جاسوس» کار مى‌کردند. سازمان اطلاعات رومانى چند جاسوس را به دنبال من به آلمان فرستاد تا علیه من لجن‌پراکنى بکنند. در سندى که تاریخ یکم جولاى 1985 روى آن خورده، اینگونه آمده: «در نتیجه چندین سفرى که به خارج انجام گرفت، این نتیجه براى بعضى از بازیگران «تئاتر دولتى آلمان» حاصل شد که «کریستینا» جاسوس سازمان اطلاعات رومانى است.»
من پس از مهاجرتم به آلمان، تلاش سازمان اطلاعات رومانى براى «بدنام و منزوى کردن من» همچنان ادامه داشت. در یکى از یادداشت‌هاى تحلیلى مورخ ماه مارس 1989 این‌گونه آمده: «در برنامه‌اى که براى بدنام کردن کریستینا داریم، روى «شاخه دی.» (اطلاعات گمراه‌کننده) کار خواهیم کرد؛ در خارج، مقالات یا گزارش‌هاى گمراه‌کننده منتشر مى‌کنیم (به اسم اداره مهاجرت آلمان) و آنها را براى چندین مرکز و محفل ذى‌نفوذ در آلمان مى‌فرستیم.»
من در پرونده‌ام دو شخصیت متفاوت هستم. یکى اسمش «کریستینا»ست؛ کریستینا دشمن دولت است و دولت دارد با او مبارزه مى‌کند. براى جوسازى علیه کریستینا در کارگاه جعل‌سازى شاخه «دی.»، مدلى از من ساخته مى‌شود؛ آنها از تمام مولفه‌هایى که بیشترین آسیب را به من مى‌زند استفاده مى‌کنند: کمونیست وفادار؛ جاسوس بى‌وجدان. من هر جا مى‌رفتم مجبور بودم با این مدل ظاهر بشوم. این مدل نه در پشت سر من، بلکه با سرعت جلوتر از من حرکت مى‌کرد. هرچند من همیشه و از همان اول بر ضددیکتاتورى نوشته‌ام، آن مدل تا به امروز هم راه خودش را مى‌رود؛ آن مدل از من جدا شده و براى خودش وجود مستقلى پیدا کرده است. هرچند الان 20 سال است که دیکتاتورى در رومانى مرده، ولى آن مدل به زندگى شبح‌گونه خود ادامه مى‌دهد. ولى تا کى قرار است به زندگى خود ادامه بدهد؟


برچسب ها: نوشته‌اى از «هرتا مولر» ، برنده نوبل ادبیات 2009 ،

با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
جمعه 17 مهر 1388

ایران از لحاظ کیفیت زندگی در رده 88 کشورها قرار دارد

   نوشته شده توسط: omid    نوع مطلب :جامعه و سیاست ،

ایران از لحاظ کیفیت زندگی در رده 88 کشورها قرار دارد

برنامه عمران سازمان ملل متحد در آخرین جدول کیفیت زندگی، نروژ را در صدر و نیجر را در انتهای جدول خود قرار داده است. ایران در این جدول در رده 88 قرار دارد.

فهرست توسعه انسانی که هر سال توسط سازمان ملل منتشر می شود در ارزیابی 182 کشور معیارهای طول عمر، نرخ با سوادی، در صد دانش آموزان و تولید ناخالص داخلی (سرانه) را مد نظر قرار می دهد.

پس از نروژ، استرالیا و ایسلند در مقام های دوم و سوم جدول کیفیت زندگی قرار داشتند. در انتهای جدول هم افغانستان و سیرا لئون در کنار نیجر بودند.

برنامه عمران سازمان ملل گفته است وضع ایران نسبت به سال های قبل بهبود داشته است اما این بهبود بیشتر در زمینه های اموزشی و بهداشتی بوده تا زمینه های اقتصادی.

در این جدول آمریکا در مقام سیزدهم قرار داشته و بریتانیا در مقام 21، خارج از بیست کشور دارای کیفیت زندگی برتر دنیا قرار گرفته است.


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
یکشنبه 29 شهریور 1388

عوامل زمینه ساز در ایجاد روابط نا سالم میان دختر و پسر

   نوشته شده توسط: omid    نوع مطلب :جامعه و سیاست ،

ابتدا بایستی مراد و منظور از واژه رابطه فهمیده شود و سپس معیار و ملاك ما از اینكه به مجموعه‌ای از روابط سالم و به مجموعه‌ای دیگر ناسالم می‌گوییم چیست؟
رابطه واژه‌ای عربی است كه در معنای تماس و وصل شدن به كار می‌رود و در گفتار روزمره به مجموعه‌ای از رفتارهایی اطلاق می‌شود كه در تماس با یكدیگر ابراز می‌كنیم.
رابطه و برقراری آن با دیگران فی نفسه محكوم به فساد و تباهی نیست و این، هدف و مقصود نهایی و غایی طرفین است كه صفت سالم یا ناسالم بودن را به همراه خواهد داشت. این نكته را هم باید متذكر شد كه در جوامع مختلف، بنا به نوع فرهنگ و آداب و رسوم و آموزه‌های ملی، تعاریف مختلفی از روابط سالم و ناسالم ارائه می‌شود.
در این نوشتار سعی بر این است تا عوامل زمینه ساز در ایجاد روابط ناسالم میان دختر و پسر مورد بررسی قرار گیرد. این عوامل را می‌توان در چهار بخش طبقه‌بندی كرد:
1- عوامل درونی و روانی: این عوامل به شرط وجود سایر عوامل، می‌تواند موجبات برقراری روابط ناسالم را فراهم نماید. تفاوت در حالات روحی و روانی و اخلاقی دختران و پسران و علایق و خواسته‌های آنان می‌تواند باعث بروز روابط ناسالم میان این دو شود. تفاوت درونی دیگری كه می‌توان نام برد قوه شهوت نهفته در نهاد آدمی است كه فی‌نفسه نیروی محرك مثبتی است به این جهت كه باعث جذب دو جنس می‌شود و دلیلی است برای رابطه مثبت و زندگی مشترك؛ اما همین نیروی مثبت اگر در جهت نیل به هوسرانی قرار گیرد، تبدیل به بلایی خانمانسوز می‌گردد كه نمونه آن در همه جوامع یافت می‌شود.
2- عوامل اجتماعی: عوامل اجتماعی را به دلیل اهمیت خانواده به عنوان یك اجتماع كوچك و مهمترین اجتماع در رشد و تربیت افراد به دو بخش تقسیم می كنیم: الف) عوامل خانوادگی ب) سایر عوامل اجتماعی
الف) عوامل خانوادگی: خانواده به عنوان اولین كانون رشد و تعالی جوانان در سعادت و شقاوت دختران و پسران نقش كلیدی دارد. اگر خانواده دارای شرایط و احوال خوبی باشد، در امر تعلیم و تربیت فرزند خود موفق خواهد بود. عواملی نظیر بیسوادی، نداشتن آگاهی كافی از روشهای تعلیم و تربیت و عدم ارتباط مناسب والدین با یكدیگر می تواند دلیلی برای بروز روابط ناسالم میان دختران و پسران باشد.
ب) سایر عوامل اجتماعی: علاوه بر عوامل خانوادگی تاثیرگذار بر روابط دختر و پسر، سایر عوامل اجتماعی نیز در سطحی فراتر بر روند رفتار و روابط آنان تاثیر می گذارد. بافت جامعه از لحاظ آداب و رسوم و عادات غالب مردم در قومیتهای مختلف و همچنین روابط مردم در طبقات مختلف جامعه، باعث ایجاد تفاوتها و چالشهای میان افراد شده و زمینه ایجاد یك روابط ناسالم را بوجود می آورد.
3- عوامل اقتصادی: عوامل اقتصادی را اگر به صورت یك طیف در نظر بگیریم، دو سر این طیف از یك سو فقر و در سوی دیگر ثروت می باشد. هر دوی این اوضاع در تجربیات گوناگون نشان داده كه در بیشتر مواقع، دارای عدم روابط سالم است. البته استثنائاتی هم وجود دارد، امّا آنچه مسلّم است، این است كه در همه جوامع، از جمله عوامل مهمی كه باعث ترویج فساد و فحشا می شود، فقر است. و همچنین گروهی از افراد كه دارای ثروت و توانایی مالی زیادند، در صورت وجود سایر عوامل، دارای روابط ناسالمی خواهند بود.
4- عوامل فرهنگی: با دقت در فرهنگ حاكم بر جوامع مختلف در می یابیم كه تفاوتهای زیادی میان این فرهنگ ها وجود دارد و هر كدام از آنها تعریفی از رابطه سالم و ناسالم ارائه داده اند، اما آیا تعریف سالم بودن یك رابطه دلیل بر عدم وجود رابطه ناسالم است؟ مثلا در جواعی كه حتی داشتن روابط جنسی میان دختران و پسران به شرط وجود رضایت دختر، یك امر عادی و غیر جرم محسوب می شود، آیا به صرف جرم نبودن این روابط، می توان بر سالم بودن آن صحه گذاشت؟ از سوی دیگر جوامعی كه این روابط در آنها جرم محسوب می شود و قطعا از نظر فرهنگی، عملی ناشایست است، راه های جایگزینی را برای ایجاد رابطه صحیح و سالم میان دختران و پسران بوجود می آورد؟ در مجموع می توان گفت برای اینكه بتوان از ایجاد روابط ناسالم جلوگیری كرد، باید عوامل فرهنگی تاثیرگذار را تشخیص داده و البته باید نوع و تفاوت فرهنگ ها را در این راه مد نظر قرار داد.


تعداد کل صفحات: 2 1 2