تبلیغات
باید دانست - نوشته‌اى از «هرتا مولر»، برنده نوبل ادبیات 2009
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
یکشنبه 26 مهر 1388

نوشته‌اى از «هرتا مولر»، برنده نوبل ادبیات 2009

   نوشته شده توسط: omid    نوع مطلب :جامعه و سیاست ،

نوشته‌اى از «هرتا مولر»، برنده نوبل ادبیات 2009
پشیمان خواهى شد!
هرتا مولر - فرشید عطایى

گاردین/ 10 اکتبر 2009- هرتا مولر برنده جایزه نوبل ادبیات از میراث رژیم دیکتاتورى شائوچسکو چنین مى‌گوید: براى من هر سفرى به کشور «رومانی» سفر به یک دوره زمانى دیگر است، دوره‌اى که هرگز نمى‌دانستم کدام حوادث زندگى‌ام اتفاقى‌اند و کدام برنامه‌ریزى شده. به همین دلیل، در هر بیانیه علنى‌اى که تاکنون منتشر کرده‌ام، این تقاضا را مطرح کرده‌ام که پرونده‌هاى محرمانه‌اى که مربوط به من بوده؛ در اختیارم قرار بدهند، ولى این پرونده‌ها به بهانه‌هاى مختلف همیشه از من دریغ شده‌اند. در حالى که مدارکى موجود است دال بر اینکه من هنوز تحت نظر سازمان اطلاعات رومانى هستم.
من در بهار امسال، به دعوت دانشگاه «نیوانگلند» به «بخارست» رفتم. غروب دومین روزى که در آنجا بودم، با یکى از دوستانم قرار گذاشتم تا با هم شام بخوریم و طبق توافقى که تلفنى با هم داشتیم، او ساعت شش آمد دم هتل دنبالم. وقتى به داخل خیابانى که هتل در آن قرار داشت پیچید، متوجه شد که مردى پشت سرش دارد حرکت مى‌کند. وقتى از پذیرش سراغ مرا گرفت، متصدى گفت که اول باید فرم مهمان را پر کند. این قضیه دوست مرا ترساند، چون چنین چیزى هرگز وجود نداشت، حتى در دوران حکومت «چائوشسکو» دیکتاتور.
آنها براى آنکه بفهمند در ساعت شش نیاز به یک سایه بوده، به تلفن اتاق من زنگ زدند تا مطمئن شوند! پلیس مخفى چائوشسکو معروف به «سکوریتات»، منحل نشده، بلکه در واقع، فقط اسم آن عوض شده: «اس.آر.آی.» (سرویس اطلاعاتى رومانی). طبق آمارى که خودشان منتشر کرده‌اند، 40 درصد کارکنان پلیس مخفى رومانى کنار گذاشته شده‌اند ولى آمار و ارقام واقعى احتمالا بالاتر از این حرف‌هاست.
بهار امسال گروهى از محققان به پرونده‌هایى برخوردند که درباره نویسندگان رومانى - آلمانى بود. من پرونده خودم را به اسم «کریستینا» پیدا کردم. سه جلد، و 914 صفحه. ادعا شده که تاریخ گشایش این پرونده هشتم مارس سال 1983 بوده ولى در این پرونده اسنادى وجود دارد که تاریخ آنها سال‌هاى قبل‌تر را نشان مى‌دهد. دلیل باز کردن پرونده من: «تحریف سوگیرانه واقعیات موجود در کشور، مخصوصا در محیط‌هاى روستایی» که منظورشان رمان Nadirs من بود. تحلیل متن آثار من توسط جاسوس‌ها، دلیل تشکیل پرونده مرا محکم‌تر مى‌کرد. مهم‌تر اینکه من به حلقه‌اى از شاعران آلمانى زبان تعلق داشتم که به نوشتن آثار خصمانه معروف بودند.
سه سالى که من در یک کارخانه تراکتورسازى به نام «تنومتال» به عنوان مترجم کار مى‌کردم، در این پرونده نیست. من در این کارخانه دفترچه راهنماى دستگاه‌هایى را که از آلمان غربى و اتریش و سوئیس وارد مى‌شد، ترجمه مى‌کردم. در سومین سالى که در آن کارخانه بودم اداره‌اى به نام «اداره تشریفات» راه‌اندازى کردند. براى اینکه در این اداره مشغول به کار شوم مى‌بایست در دو آزمون استخدامى‌ که توسط «استانا» مامور اداره اطلاعات انجام مى‌شد، شرکت مى‌کردم. بعد از اینکه من براى دومین بار از شرکت در این آزمون خوددارى کردم، او اینگونه از من خداحافظى کرد: «پشیمان مى‌شوی. در رودخانه غرقت مى‌کنیم.» یک روز صبح وقتى سر کار رفتم، دیدم دیکشنرى‌هایم روى کف زمین، بیرون از اتاق کارم، افتاده. حالا دیگر یک مهندس در آنجا به جاى من کار مى‌کرد و من دیگر به آنجا تعلق نداشتم. نمى‌توانستم به خانه بروم، چون اگر این کار را مى‌کردم درجا اخراجم مى‌کردند. حالا دیگر نه میز داشتم و نه صندلی. من گستاخانه براى دو روز – هر روز هشت ساعت – روى پله‌هاى سیمانى بین طبقه همکف و طبقه اول نشستم و سعى کردم که ترجمه کنم، طورى که کسى نتواند بگوید من مشغول کار نیستم. کارمندان آنجا ساکت از کنارم رد مى‌شدند. دوستم «جنی» (که مهندس بود) مى‌دانست چگونه کار به اینجا کشیده. هر روز توى راه خانه تمام اتفاقاتى را که رخ داده بود، برایش تعریف مى‌کردم. وقت ناهار پیش من آمد و کنار من روى پله‌ها نشست. رفتیم مثل قبل در اتاق کارم با هم ناهار خوردیم. ما در آنجا همیشه از توى بلندگوى توى محوطه کارخانه، شعار کارگران درباره خوشحالى ملت را مى‌خواندیم. در روز سوم، پشت میز کار جنى مستقر شدم؛ او گوشه‌اى از میز خودش را برایم خالى کرد. در روز پنجم، دیدم دم در اتاق کارش منتظر من ایستاده. گفت: «دیگر اجازه ندارم تو را به اتاقم راه بدهم. همکارانم مى‌گویند تو جاسوسی.» این افترا معنایش این بود که مى‌خواهند مرا مجبور به استعفا کنند. این وضعیت آشوب‌زده تازه شروع شده بود که پدرم از دنیا رفت. حالا دیگر مى‌بایست از وجود خودم در دنیا مطمئن مى‌شدم و شروع کردم به نوشتن بخش‌هاى مختلف زندگى‌ام تا به اکنون؛ از همین نوشته‌ها قصه‌هاى کوتاه کتاب Nadirs به دست آمد.این واقعیت که من حالا از نظر دیگران یک جاسوس محسوب مى‌شدم چون که از جاسوس شدن امتناع کرده بودم، از تهدید مرگ هم برایم بدتر بود. دقیقا همان کسانى به من افتراى جاسوسى مى‌زدند که من امتناع کرده بودم جاسوسى‌شان را بکنم. آدم حتى به تهدید مرگ هم عادت مى‌کند. این تهدیدها بخشى از زندگى آدم مى‌شود ولى افترا روح آدم را از آدم مى‌دزدد.
اینکه این وضع چقدر ادامه پیدا کرد، من نمى‌دانم. برایم پایانى نداشت. شاید فقط چند هفته بیشتر طول نکشید. سرآخر هم اخراجم کردند. در پرونده من فقط دو کلمه وجود داشت، یک یادداشت دستنوشته در حاشیه یکى از برگه‌هاى بازجویی. من سال‌ها بعد، در وطن خودم، تعریف کردم که چگونه در آن کارخانه تلاش کردند من را جاسوس جا بزنند. سرهنگ «پادورارییو» نوشته بود: «درست است.»
حالا نوبت بازجویى‌ها بود. اتهاماتى که به من وارد کردند: اینکه من دنبال کار نمى‌گشتم، و اینکه من به عنوان یک «انگل» از طریق [...] و معاملات بازار سیاه زندگى مى‌کردم. اسم‌هایى را پیش من مى‌بردند که در تمام عمرم نشنیده بودم. مورد اتهامى‌ دیگر؛ جاسوسى براى «بی.ان.دی.» (سازمان اطلاعات آلمان فدرال) بود چون من با یک کتابدار در موسسه گوته و یک مترجم در سفارت آلمان دوست بودم. آنها تا چندین ساعت انواع و اقسام اتهامات جعلى و دروغى را به من وارد کردند. ولى قضیه به اینجا ختم نمى‌شد. آنها هیچ نیازى به احضاریه نداشتند؛ همین طور بى‌مقدمه من را در خیابان دستگیر کردند. داشتم به آرایشگاه مى‌رفتم که یک مامور پلیس من را بى‌مقدمه دستگیر کرد و از یک در تنگ فلزى به زیرزمین یک خوابگاه دانشجویى برد. در آنجا سه مرد با لباس شخصی؛ پشت یک میز نشسته بودند. آن یکى که کوچک و لاغر مردنى بود، رئیسشان بود. از من خواست که کارت شناسایى‌ام را نشانش بدهم. گفت: «خیلى خب، زنیکه [...]، باز هم همدیگر را دیدیم.» ولى من هرگز او را قبلا ندیده بودم. مى‌گفت که من با هشت دانشجوى عرب رابطه داشته‌ام. وقتى گفتم این ادعا دروغ است، گفت: «ما اگر بخواهیم مى‌توانیم 20 تا عرب را به عنوان شاهد بیاوریم. خودت خواهى دید که چه محاکمه محشرى راه مى‌اندازم.» او مدام کارت شناسایى مرا روى کف زمین مى‌انداخت و من مجبور بودم براى برداشتن آن خم بشوم. سی، چهل بار این کار را انجام داد و وقتى دید به کندى کارتم را از روى زمین برمى‌دارم به پشتم لگدى زد. از پشت در صداى جیغ یک زن مى‌آمد. ظاهرا داشتند آن زن را شکنجه و به زور به او ‍‍[...] مى‌کردند؛ من امیدوار بودم که همه آن صداها ضبط شده باشد. بعد من را مجبور کردند هشت تا تخم مرغ آب پز را با پیازچه و نمک آسیا نشده، بخورم. اینها را خوردم و به زور قورت دادم. سپس همان مرد لاغر مردنى در فلزى را باز کرد، کارت شناسایى‌ام را به بیرون پرتاب کرد و به پشتم لگد زد. با لگد او با صورت پرتاب شدم توى چمن‌هاى کنار چند بوته. بدون آنکه سرم را بالا بگیرم استفراغ کردم. بدون آنکه عجله‌اى بکنم کارت شناسایى‌ام را برداشتم و به خانه رفتم. اینکه آدم را در خیابان دستگیر کنند خیلى ترسناک‌تر از این بود که براى آدم احضاریه بفرستند. هیچ‌کس نمى‌دانست من کجا هستم. ممکن بود ناگهان ناپدید بشوم، هرگز سر و کله‌ام پیدا نشود یا همان‌طور که قبلا تهدید کرده بودند، جسدم را از توى رودخانه بیرون بکشند. حکم هم این بود: خودکشی! در پرونده من هیچ حرفى از بازجویى زده نشده، هیچ اشاره‌اى به احضاریه و اینکه من را در خیابان دستگیر کردند، نشده است.
وقتى من و شوهر سابقم در خانه نبودیم اطلاعاتى‌ها هر وقت که میل خودشان بود، مى‌آمدند و مى‌رفتند. اغلب به‌طور عمد نشانه‌هایى از خودشان باقى مى‌گذاشتند، ته سیگار، انداختن قاب‌هاى عکس از روى دیوار، جابه‌جا کردن صندلى‌ها. هر وقت که غذا مى‌خوردم نگران بودم نکند غذایم سمى ‌باشد. در پرونده من حتى یک کلمه به این وحشت روانى اشاره نشده است. به ملاقاتى که «رولف میکالیس» خبرنگار روزنامه «داى زایت» با من داشت، هم اشاره‌اى نشده است. رولف میکالیس پس از انتشار کتاب Nadirs مى‌خواست مصاحبه‌اى با من انجام بدهد. او از طریق تلگرام خبر رسیدنش را به من داده بود و به من اطمینان داد که من را در خانه‌ام مى‌بیند، ولى سازمان اطلاعات رومانى اجازه نداد این تلگرام به دست من برسد. بعد هم من و شوهرم «ریچارد وگنر»، بدون آنکه از چیزى خبر داشته باشیم، رفتیم و یک دو روزى پیش پدر و مادر شوهرم که ساکن مناطق سرسبز خارج از شهر بودند، ماندیم. رولف میکالیس در این دو روز بیهوده زنگ خانه ما را مى‌زد. در روز دوم، سه مرد در اتاقکى که شوتینگ زباله در آن قرار داشت، قایم شدند و وقتى رولف به دم در خانه ما آمد، آنها روى سر او ریختند و به طرز بیرحمانه‌اى او را کتک زدند. انگشت شصت هر دو پایش شکست. خانه ما در طبقه پنجم بود، و آسانسور به‌دلیل کمبود برق کار نمى‌کرد. میکالیس مجبور بود از شدت درد به صورت چهار دست و پا روى پله‌هاى راه‌پله تاریک بخزد و خودش را به خیابان برساند. در پرونده من هیچ اشاره‌اى به تلگرام میکالیس نشده است، هرچند البته مجموعه‌اى از نامه‌هایى که از غرب برایم ارسال شده ولى به دستم نرسید، وجود دارد. طبق اطلاعاتى که در پرونده من آمده، ملاقات من و میکالیس هرگز رخ نداد. فقدان این اسناد نشان‌دهنده این است که سازمان اطلاعات و امنیت رومانى کارهایى را که کارمندان تمام وقتشان در ارتباط با من انجام دادند، حذف کرده، طورى که اگر روزى دست کسى به آن پرونده‌ها رسید هیچ‌کس به عنوان مسئول شناخته نشود. الان سازمان اطلاعات پس از دوران شائوچسکو مثل یک غول انتزاعى بدون متهم است.
میکالیس از آنجا که مى‌خواست از ما «محافظت» کند، در مورد اینکه مورد ضرب و شتم چند ناشناس قرار گرفته هیچ چیز ننوشت، تا اینکه ما از کشور رومانى رفتیم. من براساس آنچه در پرونده‌ام دیدم به این نتیجه رسیدم که سکوت میکالیس کار اشتباهى بود. در غرب چیزى که واقعا مى‌توانست از ما محافظت کند هیاهو و جار و جنجال بود، نه سکوت. در پرونده‌ام آمده که اتهامات شگفت‌انگیزى بر ضد من به خاطر «جاسوسى براى آلمان فدرال» ترتیب داده شده بود. من مدیون بازتاب کتاب‌هایم و نیز جوایز ادبى در آلمان هستم که این طرح هرگز عملى نشد و من دستگیر نشدم.
از آنجایى که ما تلفن نداشتیم میکالیس نمى‌توانست خبر آمدنش را پیشاپیش به ما بدهد. در رومانى براى اینکه صاحب یک خط تلفن بشوید باید سال‌ها در نوبت بمانید. ولى بدون آنکه براى خط تلفن ثبت نام بکنیم یک خط تلفن به ما دادند. ما از پذیرفتن آن خوددارى کردیم، چون مى‌دانستیم این وسیله بهترین ابزار استراق سمع در آپارتمان کوچک ما است. وقتى به دیدار دوستانى مى‌رفتید که تلفن داشتند، با دیدن شما بلافاصله تلفن را توى یخچال قایم مى‌کردند و گرامافونشان را روشن مى‌کردند. امتناع از گرفتن خط تلفن هیچ فایده‌اى نداشت، چون در نصف پرونده‌اى که به دست من داده شد مدارکى وجود دارد دال بر اینکه در آپارتمان ما میکروفون‌هاى مخفى کار گذاشته بودند.
«رولاند کرش» یکى از دوستان صمیمى‌ ما بود. خانه او نزدیک خانه ما بود و تقریبا هر روز به ما سر مى‌زد. او مهندس بود و در یک کشتارگاه کار مى‌کرد، از روزمرگى‌هاى کسل‌کننده عکس مى‌گرفت، و مطالب خیلى کوتاهى مى‌نوشت. در سال 1996 کتاب او به نام «رویاى گربه ماه» در آلمان منتشر شد. این کتاب البته بعد از مرگش منتشر شد، چون در ماه مه سال 1989 او را در حالى در خانه‌اش پیدا کردند که از دار آویزان بود. الان همسایه‌هایش مى‌گویند شبى که او مرد؛ صداى بلند چند نفر از آپارتمانش به گوش مى‌رسید. من باور نمى‌کنم که او دست به خودکشى زده باشد. در رومانى براى اینکه تشریفات مربوط به خاکسپارى را انجام بدهى باید چندین روز دوندگى را پشت سر بگذاری! در موارد خودکشی، انجام عمل کالبدشکافى حتمى ‌بود. ولى تمام اسناد مربوطه را طى فقط یک روز به دست پدر و مادر رولاند دادند. او را بلافاصله به خاک سپردند و هیچ‌گونه عمل کالبدشکافى هم رویش انجام ندادند. در پاکت نامه پر و پیمانى که اسناد مربوط به کار گذاشتن میکروفون‌هاى استراق سمع قرار داده شده، هیچ اشاره‌اى به اینکه رولاند کرش به ما سر مى‌زده، نشده است. اسم او از پرونده حذف شده؛ ظاهرا چنین شخصى اصلا وجود نداشته است!
وقتى به پرونده‌ام نگاه مى‌کردم حداقل جواب یک سوال دردناک را گرفتم. پس از آنکه در سال 1987 از رومانى رفتم، جنى آمد تا ما را در برلین ملاقات کند. از زمانى که من در آن کارخانه مورد آزار و اذیت قرار گرفتم، او صمیمى‌ترین دوست من بوده. حتى پس از آنکه از آنجا اخراج شدم، ما تقریبا هر روز همدیگر را مى‌دیدیم. ولى وقتى پاسپورتش را در آشپزخانه‌مان در برلین دیدم (توى آن ویزاهاى اضافه براى فرانسه و یونان هم وجود داشت)، توى صورتش نگاه کردم و گفتم: «در رومانى همین جورى به آدم چنین پاسپورتى نمى‌دهند؛ چه کار کردى که این پاسپورت را به تو دادند؟» او در جوابم گفت: «سازمان اطلاعات رومانى من را به اینجا فرستاده، ولى من خیلى دلم مى‌خواست تو را یکبار دیگر ببینم.» جنى به بیمارى سرطان دچار شده بود؛ البته او الان مدت‌هاست که مرده. به من گفت که به او ماموریت داده بودند تا آپارتمان را ورانداز و کارهاى روزانه ما را گزارش کند. کى بیدار مى‌شویم و کى مى‌خوابیم؛ از کجاها خرید مى‌کنیم و چه چیزهایى مى‌خریم. به من قول داد وقتى به رومانى برگشت فقط چیزهایى را به اطلاعاتى‌ها بگوید که با هم در موردشان توافق کرده بودیم. او پیش ما ماند، مى‌خواست براى مدت یک ماه پیش ما بماند. هر روزى که از حضور او در خانه ما مى‌گذشت بى‌اعتمادى و سوءظن من به او بیشتر مى‌شد. بعد از گذشت فقط دو روز، توى چمدانش را گشتم و شماره تلفن کنسولگرى رومانى و یک نسخه از کلید در خانه‌مان را پیدا کردم. بعد از آن همیشه این سوءظن همراهم بود که او به احتمال خیلى زیاد از همان اول جاسوسى مرا مى‌کرده، و دوستى‌اش با من صرفا وظیفه‌اى بوده که برایش تکلیف شده؛ ولى من امروز خوشحالم، چون طبق آنچه در پرونده من آمده، دوستى و صمیمیت بین ما به خواست و اراده خود ما بوده و ازسوى سازمان اطلاعات رومانى تکلیف نشده بوده، و اینکه جنى پس از مهاجرت من به آلمان، جاسوسى مرا مى‌کرده. آدم از یک دلخوشى کوچک هم خوشحال مى‌شود؛ در وجود چیزى که کلا سمى ‌شده، وجود بخش خیلى کوچکى که به آن سم آلوده نشده باشد هم خوشحالت مى‌کند. تقریبا خوشحالم از اینکه مى‌بینم طبق آنچه در پرونده‌ام آمده، احساساتى که بین ما وجود داشته واقعى بوده است.
پس از انتشار کتاب Nadirs در آلمان و با رسیدن اولین دعوتنامه‌ها، من اجازه سفر نداشتم. ولى وقتى براى حضور در مراسم اهداى جوایز ادبى دعوت شدم، سازمان اطلاعات رومانى خط مشى خود را تغییر داد. در ماه اکتبر سال 1984 بود که به من اجازه سفر به خارج از کشور را دادند. ولى قصد و غرض آنها بدخواهانه بود: آنها مى‌خواستند نشان بدهند که من از رژیم حاکم بر رومانى دارم سوءاستفاده مى‌کنم، و در غرب مظنون به جاسوسى بشوم. سازمان اطلاعات و امنیت رومانى روى هر دو این اهداف کار کرد، ولى بیشتر روى تصویر من به عنوان یک «جاسوس» کار مى‌کردند. سازمان اطلاعات رومانى چند جاسوس را به دنبال من به آلمان فرستاد تا علیه من لجن‌پراکنى بکنند. در سندى که تاریخ یکم جولاى 1985 روى آن خورده، اینگونه آمده: «در نتیجه چندین سفرى که به خارج انجام گرفت، این نتیجه براى بعضى از بازیگران «تئاتر دولتى آلمان» حاصل شد که «کریستینا» جاسوس سازمان اطلاعات رومانى است.»
من پس از مهاجرتم به آلمان، تلاش سازمان اطلاعات رومانى براى «بدنام و منزوى کردن من» همچنان ادامه داشت. در یکى از یادداشت‌هاى تحلیلى مورخ ماه مارس 1989 این‌گونه آمده: «در برنامه‌اى که براى بدنام کردن کریستینا داریم، روى «شاخه دی.» (اطلاعات گمراه‌کننده) کار خواهیم کرد؛ در خارج، مقالات یا گزارش‌هاى گمراه‌کننده منتشر مى‌کنیم (به اسم اداره مهاجرت آلمان) و آنها را براى چندین مرکز و محفل ذى‌نفوذ در آلمان مى‌فرستیم.»
من در پرونده‌ام دو شخصیت متفاوت هستم. یکى اسمش «کریستینا»ست؛ کریستینا دشمن دولت است و دولت دارد با او مبارزه مى‌کند. براى جوسازى علیه کریستینا در کارگاه جعل‌سازى شاخه «دی.»، مدلى از من ساخته مى‌شود؛ آنها از تمام مولفه‌هایى که بیشترین آسیب را به من مى‌زند استفاده مى‌کنند: کمونیست وفادار؛ جاسوس بى‌وجدان. من هر جا مى‌رفتم مجبور بودم با این مدل ظاهر بشوم. این مدل نه در پشت سر من، بلکه با سرعت جلوتر از من حرکت مى‌کرد. هرچند من همیشه و از همان اول بر ضددیکتاتورى نوشته‌ام، آن مدل تا به امروز هم راه خودش را مى‌رود؛ آن مدل از من جدا شده و براى خودش وجود مستقلى پیدا کرده است. هرچند الان 20 سال است که دیکتاتورى در رومانى مرده، ولى آن مدل به زندگى شبح‌گونه خود ادامه مى‌دهد. ولى تا کى قرار است به زندگى خود ادامه بدهد؟


برچسب ها: نوشته‌اى از «هرتا مولر» ، برنده نوبل ادبیات 2009 ،